مؤلف مجهول

379

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

شد و نيكو نگهداشت كردن گرفت . چون حضرت خواجه يك سال شد ، اول چيزى كه بر زبان مبارك آن بزرگوار جارى شد ، اين آيت بود ، قال الله تبارك و تعالى : « قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً » [ الكهف : 110 ] . در دو ( و ) نيم‌سالگى به مكتب رفت . نه ماه در مكتب بود . دو بار ختم قرآن كرد ، و سواد نيز پيدا كرد . بعد از آن به تحصيل مشغول شد . پنج سال در درس بود . بعد از آن احتياجش به درس نماند ، يعنى به علم كشفى مشرف شد . و ديگر به درس مشغول شد و در مسند مدرس نشست و شاگرد بسيار روان ساخت . و روزانه به درس مشغول بود و شبها به حق موصول . دوازده سال برين گذشت . بعضى مردم اهل ترغيب كردند كه : اى نادرهء عصر و زمان ! چه باشد كه تأهل اختيار كنى ؟ باشد كه خداى تعالى فرزندى كرامت كند و قائم‌مقام ملازمان حضرت تو گردد . صد هزار حيف ازين علم نافع تو كه بعد از تو مستور ماند « 1 » ! خواجه قدس سره العزيز نفس آن جماعت را « 2 » بلاتوقف « 3 » قبول كرد و تأهل اختيار كرد ، چونكه در عالم معنى معلوم شده بود كه فرزند عالمى بر وى كرامت خواهد شد . فى الحال كدخدايش ساختند . بعد از پنج سال فرزندى به وجود آمد . و در پهلوى چپ وى مقدار درم خال سرخى ( بود ) خواجه را قدس « 4 » سره العزيز از وجود اين فرزند بشاشتى حاصل شد ، و ليكن از خال پهلوى « 5 » چپ وى « 6 » تيره گشت . پرسيدند كه « 7 » : اى خواجه ! خوشحالى و بشاشت از چه بود ، و تيرگى از كدام وجه ؟ حضرت خواجه گفت : اى ياران ! خوشحالى از جهت آنكه فرزند عالمى « 8 » حق سبحانه و تعالى كرامتم كرد ، كه عالم روى زمين خواهد شد . و بدحالى از « 9 » ممر اين « 10 » كه زود خواهد برد ، و مردم را از علم بىقياس وى « 11 » بهره نخواهد بود . و المعى نام نهاد و ابو الفتوح لقب كرد . فى الواقع آن نوع شد كه حضرت خواجه قدس الله سره العزيز گفت ، يعنى فرزند عزيز آن بزرگوار علامهء عصر شد ، و ليكن خواجه از او چندان نتيجه نيافت ( و ) در صغر سن وفات كرد . و در روز وفات « 12 » غريو از خلق برآمد ، و آفتاب گرفت ، و شبش ماه سوخت « 13 » . اما حضرت خواجه را قدس الله سره العزيز قطره از چشم نچكيد . و لباسهاى نفيس پوشيده ، و هفت شبانه روز از جاى نشست خود برنخاست و سخن نگفت و مراقب بود . مردم حضرت « 14 » خواجه را ملامت كردند كه : عجب مرد سنگ‌دلى كه چنين فرزندى « 15 » ، كسى را « 16 » از عالم

--> ( 1 ) - ب : كه در زير خاك تيره مستور ماند ( 2 ) - الف : - را ( 3 ) - ب : بىتوقف ( 4 ) - ب : + الله ( 5 ) - ب : - پهلو ( 6 ) - ت : - وى ، ب : او ( 7 ) - ب : - كه ( 8 ) - ب : + حضرت ( 9 ) - ب : از ان ( 10 ) - ب : - اين ( 11 ) - ب : او ( 12 ) - ب : - و در روز وفات ( 13 ) - ب : و ماه شبش بسوخت ( 14 ) - ب : - حضرت ( 15 ) - ب : چنان فرزند ( 16 ) - ب : - را